گندم زار

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٤ساعت ٥:٠٤ ‎ق.ظ توسط دختری از تبار گندمزارهای طلایی نظرات () |

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٤ساعت ٤:٥۱ ‎ق.ظ توسط دختری از تبار گندمزارهای طلایی نظرات () |

نوشته شده در شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٤ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ توسط دختری از تبار گندمزارهای طلایی نظرات () |

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٤ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط دختری از تبار گندمزارهای طلایی نظرات () |

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ۳:٢٢ ‎ق.ظ توسط دختری از تبار گندمزارهای طلایی نظرات () |

پرکن پیاله را...

 

کین جام آتشین

 

دیریست ره به حال خرابم نمی برد...

 

فریدون مشیری

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٤ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ توسط دختری از تبار گندمزارهای طلایی نظرات () |

 

 

نگاه کن آن جا ، آن گندمزار را می بینی؟

 

برای من که نان نمی خورم گندم چیز بی فایده یی است.

 

اما تو موهات رنگ طلاست.

 

پس وقتی اهلیم کردی محشر می شود!

 

گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می اندازد

 

و صدای باد را هم که در گندمزار می پیچد دوست خواهم داشت...

 

آنتوان دوسنت اگزوپری(شازده کوچولو)

نوشته شده در شنبه ۸ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط دختری از تبار گندمزارهای طلایی نظرات () |

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط دختری از تبار گندمزارهای طلایی نظرات () |

نوشته شده در دوشنبه ٤ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط دختری از تبار گندمزارهای طلایی نظرات () |

آن که بی باده کند جان مرا مست کجاست؟

 

وآن که بیرون کند از جان و دلم دست کجاست؟

 

 

 

 

. . .

نوشته شده در یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ توسط دختری از تبار گندمزارهای طلایی نظرات () |

نوشته شده در شنبه ٢ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط دختری از تبار گندمزارهای طلایی نظرات () |

من به آرامش رسیدم...

 


قرنها میان و میرن


یک چرا بدون پاسخ

 


من و تو هزار سال بعد


عشق ، زندگی ، تناسخ...

 

نوشته شده در شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۳ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ توسط دختری از تبار گندمزارهای طلایی نظرات () |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همراه بسیار است، اما همدمی نیست

 

مثل تمام غصه ها، این هم غمی نیست

 

دلبسته اندوه دامنگیر خود باش

 

از عالم غم دلرباتر عالمی نیست

 

کار بزرگ خویش را کوچک مپندار

 

از دوست دشمن ساختن کار کمی نیست

 

چشمی حقیقت بین کنار کعبه می گفت

 

انسان» فراوان است، اما «آدمی» نیست

 

در فکر فتح قله قافم که آنجاست

 

جایی که تا امروز برآن پرچمی نیست

 

 

فاضل نظری

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط دختری از تبار گندمزارهای طلایی نظرات () |

نوشته شده در جمعه ۱٧ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط دختری از تبار گندمزارهای طلایی نظرات () |

خدا گفت:

    

راز رسیدن فقط همین است

 

کافیست انار دلت ترک بخورد...

 

 

 

نوشته شده در جمعه ۱٧ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط دختری از تبار گندمزارهای طلایی نظرات () |

 

من آن نی خشکم که بر لب های نوازشگر ناپیدای تو


که قصه ی فراق را در من می نوازی،


به غربت خویش پی بردم.


و اکنون نه در این عالم،که در خویشتن قرار ندارم


و نه در زیستن که در بودن خویش نمی گنجم،


که جامه ی تنگ خویشتنم.

 

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط دختری از تبار گندمزارهای طلایی نظرات () |

آتش پنهان

 

آغاز من ، تو بودی و پایان من تویی

 


آرامش پس از شب توفان من تویی

 

 


حتی عجیب نیست، که در اوج شک و شطح

 

 


زیباترین بهانه ایمان تویی

 

 

 

احساسهایی از متفاوت میان ماست

 

 


آباد از توام من و ، ویران من تویی

 

 

 

آسان نبود گرد همه شهر گشتنم

 

 


آنک ، چه سخت یافتم :" انسان " من تویی

 

 

 

پیداست من به شعله تو زنده ام هنوز

 

 


در سینه من ، آتش پنهان من تویی

 

 

 

هر صبح ، با طلوع تو بیدار می شوم

 

 


رمز طلسم بسته چشمان من تویی

 

 

 

هر چند سرنوشت من و تو ، دوگانگی است

 

 


تنهای من ! نهایت عرفان من تویی

 

 

سهیل محمودی

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۳ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ توسط دختری از تبار گندمزارهای طلایی نظرات () |

 

 

مرا ببخش اگر لحظه هایم آبی نیست

 

ببخش اگر نفسم ، سرد و زرد و زنگاری است

 

بهشت من ! به نسیم تبسمی دریاب

 

جهانِ جهنم ما را ، که غرق بیزاری است

 

سهیل محمودی

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۳ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط دختری از تبار گندمزارهای طلایی نظرات () |

 

 

امیدواریت به آنچه امید نداری بیش از چیزی باشد که امید داری،

 

موسی بن عمران به امید قبسی از آتش از پیش زن و فرزند خود رفت

 

، به مقام کلیم اللهی رسید و با منصب پیامبری بازگشت.

 

ملکه سبا برای دیدن سلیمان و کشورش رفت ولی بدست سلیمان مسلمان شد،

 

ساحران فرعونی برای عزت گرفتن از فرعون رفتند، اما مومنین واقعی بازگشتند.

 

امیرالمومنین(علیه السلام)

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط دختری از تبار گندمزارهای طلایی نظرات () |

 

 

چایت را بنوش

   

نگران فردا نباش

   

از گندمزار من و تو

   

مشتی کاه میماند

 

برای بادها

 

 

 

   

نوشته شده در یکشنبه ٩ آذر ۱۳٩۳ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط دختری از تبار گندمزارهای طلایی نظرات () |

Design By : Mihantheme