گندم زار

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط دختری از تبار گندمزارهای طلایی نظرات () |

بگو یارب بگو یا رب چه بد گفتم چه بد کردم

 

که نزدتت خویشتن را دیو و دد کردم

 

مرا یا رب نمیخواهی

 

گناه از تو

 

اگر نفرین به این دنیای بد کردم

 

به حرفم گوش کن یا رب

 

به دردم گوش کن یارب

 

اگر بیهوده میگویم

مرا خاموش کن یارب

 

بگو یا رب چه بد گفتم چه بد کردم

 

که نزدت خویشتن را دیو و دد کردم

 

بجز عشقی که دردش را به من دادی

 

به من یارب چه بخشیدی که رد کردم؟

 

فقط در عاشقی یارب... مدد گفتم

 

شدم عاشق

 

تمنای مدد کردم...

 

به حرفم گوش کن یارب

 

به دردم گوش کن یا رب

 

اگر بیهوده میگویم

 

مرا خاموش کن یارب

 

شب مستی... اگر یک توبه بشکستم

 

سحر تکرار توبه صد به صد کردم

 

به سیلابم کشاندی زیر و بم دیدم

 

تحمل بر عذاب جذر ومد کردم

 

برایم آتش دوزخ فرستادی

 

برایت لاله ها را در سبد کردم

 

به حرفم گوش کن یارب

 

به دردم گوش کن یارب

 

اگر بیهوده میگویم مرا خاموش کن یارب

 

گرفتی جامه ی فخر مرا از من

 

صبورانه کلاه را از نمد کردم

 

نشانم ده اگر یک مور آزردم

 

اگر یک دانه گندم را لگد کردم

 

مرا یا رب نمیخواهی...

 

گناه از تو اگر نفرین به این دنیای بد کردم

 

به حرفم گوش کن یارب

 

به دردم گوش کن یارب

 

اگر بیهوده میگویم

 

مرا خاموش کن یارب...

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط دختری از تبار گندمزارهای طلایی نظرات () |

یک مشت دانه گندم،

 

 توی پارچه ای نمناک خیس خوردند ؛

 

 جوانه زدند و سبز شدند.

 

 کمی که بالا آمدند ،

 

 دورشان را روبانی قرمز گرفت

 

 و همسایه سکه و سیب شدند.

 

بشقاب سبزه آبروی سفره هفت سین بود.

 

دانه های گندم خوشحال بودند

 

 و خیال شان پر بود از رقص گندم زارهای طلایی.

 

 

 آن ها به پایان قصه فکر می کردند؛

 

 به قرص نانی در سفره

 

 و اشتیاق دستی که آن را می چیند.

 

 نان شدن  بزرگ ترین آرزوی هر دانه ی گندم است.

 

اما برگ های تقویم تند و تند ورق خورد

 

 و سیزدهمین برگ،

 

 پایان دانه های گندم بود.

 

روبان قرمز پاره شد

 

 و دستی دانه های گندم را از مزرعه کوچک شان جدا کرد.

 

 رویای نان و گندم تکه تکه شد.

 

 و این آخرین قصه بود.

 

دانه ها دلخور بودند،

 

 از قصه ای که خدا برای شان نوشته بود.

 

پس به خدا گفتند:

 

« این قصه ای نبود که دوستش داشتیم

 

، این قصه ناتمام است و نان ندارد.»

 

خدا گفت:

 

« قصه شما کوتاه بود، اما ناتمام نبود.

 

 قصه شما، قصه جوانه زدن بود و روییدن.

 

 قصه سبزی،

 

 قصه ای که برای فهمیدنش عمری باید زیست.

 

قصه شما ، قصه زندگی بود و کوتاهی اش،

 

 رسالت تان گفتن همین بود.»

 

خدا گفت:

 

 « قصه شما اگر چه نان نداشت، اما زیبا بود، به زیبایی نان.»

عرفان نظرآهاری

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط دختری از تبار گندمزارهای طلایی نظرات () |

گفتم تو چرا دورتر از خواب و سرابی

 

گفتی که منم باتو ولیکن تو نقابی

 

فریاد کشیدم تو کجایی تو کجایی

 

گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیایی

 

فریاد کشیدم تو کجایی تو کجایی

 

گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیابی

 

چون همسفر عشق شدی مرد سفرباش

 

هم منتظر حادثه هم فکر خطرباش

 

هرمنزل این راه بیابان هلاک است

 

هرچشمه سرابیست که بر سینه ی خاک است

 

درسایه ی هر سنگ اگر گل به زمین است

 

نقش تن ماریست که در خواب کمین است

 

درهر قدمت خاک،هر شاخه سر دار

 

در هر نفس ازاد،هر سایه ی صدباد

 

چون همسفر عشق شدی مرد سفرباش

 

هم منتظر حادثه هم فکر خطرباش

 

گفتم که عطش میکشدم در تب سحرا

 

گفتی که مجوی آبو، عطش باش سراپا

 

گفتم که نشانم بده گر چشمه ای انجاست

 

گفتی چو شدی تشنه ترین،قلب تو دریاست

 

گفتم که درین راه کو نقطه ی آغاز

 

گفتی که تویی تو خود پاسخ این راز

 

چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش

 

هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش...

 

        

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط دختری از تبار گندمزارهای طلایی نظرات () |

نوشته شده در جمعه ۱۱ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط دختری از تبار گندمزارهای طلایی نظرات () |

Design By : Mihantheme