گندم زار

گفتم تو چرا دورتر از خواب و سرابی

 

گفتی که منم باتو ولیکن تو نقابی

 

فریاد کشیدم تو کجایی تو کجایی

 

گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیایی

 

فریاد کشیدم تو کجایی تو کجایی

 

گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیابی

 

چون همسفر عشق شدی مرد سفرباش

 

هم منتظر حادثه هم فکر خطرباش

 

هرمنزل این راه بیابان هلاک است

 

هرچشمه سرابیست که بر سینه ی خاک است

 

درسایه ی هر سنگ اگر گل به زمین است

 

نقش تن ماریست که در خواب کمین است

 

درهر قدمت خاک،هر شاخه سر دار

 

در هر نفس ازاد،هر سایه ی صدباد

 

چون همسفر عشق شدی مرد سفرباش

 

هم منتظر حادثه هم فکر خطرباش

 

گفتم که عطش میکشدم در تب سحرا

 

گفتی که مجوی آبو، عطش باش سراپا

 

گفتم که نشانم بده گر چشمه ای انجاست

 

گفتی چو شدی تشنه ترین،قلب تو دریاست

 

گفتم که درین راه کو نقطه ی آغاز

 

گفتی که تویی تو خود پاسخ این راز

 

چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش

 

هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش...

 

        

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط دختری از تبار گندمزارهای طلایی نظرات () |

Design By : Mihantheme