گندم زار

یک مشت دانه گندم،

 

 توی پارچه ای نمناک خیس خوردند ؛

 

 جوانه زدند و سبز شدند.

 

 کمی که بالا آمدند ،

 

 دورشان را روبانی قرمز گرفت

 

 و همسایه سکه و سیب شدند.

 

بشقاب سبزه آبروی سفره هفت سین بود.

 

دانه های گندم خوشحال بودند

 

 و خیال شان پر بود از رقص گندم زارهای طلایی.

 

 

 آن ها به پایان قصه فکر می کردند؛

 

 به قرص نانی در سفره

 

 و اشتیاق دستی که آن را می چیند.

 

 نان شدن  بزرگ ترین آرزوی هر دانه ی گندم است.

 

اما برگ های تقویم تند و تند ورق خورد

 

 و سیزدهمین برگ،

 

 پایان دانه های گندم بود.

 

روبان قرمز پاره شد

 

 و دستی دانه های گندم را از مزرعه کوچک شان جدا کرد.

 

 رویای نان و گندم تکه تکه شد.

 

 و این آخرین قصه بود.

 

دانه ها دلخور بودند،

 

 از قصه ای که خدا برای شان نوشته بود.

 

پس به خدا گفتند:

 

« این قصه ای نبود که دوستش داشتیم

 

، این قصه ناتمام است و نان ندارد.»

 

خدا گفت:

 

« قصه شما کوتاه بود، اما ناتمام نبود.

 

 قصه شما، قصه جوانه زدن بود و روییدن.

 

 قصه سبزی،

 

 قصه ای که برای فهمیدنش عمری باید زیست.

 

قصه شما ، قصه زندگی بود و کوتاهی اش،

 

 رسالت تان گفتن همین بود.»

 

خدا گفت:

 

 « قصه شما اگر چه نان نداشت، اما زیبا بود، به زیبایی نان.»

عرفان نظرآهاری

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٢ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط دختری از تبار گندمزارهای طلایی نظرات () |

Design By : Mihantheme