گندم زار

دهانت را می بویند

 

مبادا که گفته باشی دوستت دارم

 

دلت را می بویند

 

مبادا شعله ای در آن نهان باشد

 

روزگار غریبی ست نازنین

 

و عشق را کنار تیرک راه بند

 

تازیانه می زنند

 

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

در این بن بست کج و پیچ سرما

 

آتش را به سوختبار سرود و شعر فروزان می دارند

 

به اندیشیدن خطر مکن

 

روزگار غریبی ست نازنین

 

آنکه بر در می کوبد شباهنگام

 

به کشتن چراغ آمده است

 

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

آنک قصابانند بر گذر گاه ها مستقر با کنده و ساطوری خون آلود

 

روزگار غریبی ست نازنین

 

و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند و ترانه را بر دهان

 

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

کباب قناری به آتش سوسن و یاس

 

روزگار غریبی ست نازنین

 

ابلیس پیروز است

 

سور عزای ما را بر سفر نشسته است

 

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

شاملو

نوشته شده در یکشنبه ٩ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط دختری از تبار گندمزارهای طلایی نظرات () |

Design By : Mihantheme